Lilypie First Birthday tickers
Lilypie Expecting a baby Ticker زندگی عاشقانه ما

 
زندگی عاشقانه ما

صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
>
دوستت دارم

نازنینم روز به روز شیرین تر و بامزه تر و و البته عاقل تر میشه در کنار مریضی هاش ، شب نخوابی هاش و شیطنت هاش ، شیرینی هاش رو داریم و عشقی که روز به روز بیشتر میشه .

( دوست دارم مرتب بیام و حسم رو بنویسم اما شرکت خیلی سرم شلوغه خونه هم که در خدمت گل خانم هستم . )

عاشقانه دوستت داریم نازنین مامان نازنین بابا.

...


یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩-۱۱:٠٢ ‎ق.ظ |  پيام هاي ديگران()  | فرزانه | لینک به نوشته
>
غم انگیز ترین روز مادرانه من

دیروز اولین روزی بود که هلیا صبح تا عصر مهد بود . روزهای قبل برای مدت کوتاهی همراه مامانم می رفت و بر می گشت تا با محیط آشنا بشه . اما انگار این آشنایی خیلی موءثر نبود چون هلیا دیروز رو خیلی بی تاب بود.

صبح هلیا رو با یه ساک و یه کوله پر از وسایل بردم مهد .....تمام طول مسیر وجودم پر از استرس بود . انگار روز اول مدرسه خودم بود.

از وقتی پام رو توی مهد گذاشتم اشکهام سرازیر شد . مجبور شده بودم هلیا رو صبح زود از خواب بیدار کنم و این باعث شده بود هلیا حسابی کسل باشه .

اینقدر بغض داشتم که درست نتونستم با مربی های مهد صحبت کنم به هر حال بعد از خوندن کلی دعا هلیا رو اول به خدا و بعد به مربی سپردم . اما امان از اشک ، انگار یکی هلیا رو به زور از من گرفته بود.

تمام مدتی که سر کار بودم حواسم پیش هلیا بود دوبار تماس گرفتم و حالش رو پرسیدم ....هر دو بار گفتن هلیا خوبه و بازی می کنه .

اما امان از لحظه ای که هلیا رو تحویل گرفتم . به پهنای صورت گریه کرده بود ، صورتش قرمز بود و با من عین یه غریبه برخورد کرد اینقدر غریبه که چند بار توی صورتش نگاه کردم تا مطمئن بشم این دختر کوچولوی تو بغل من هلیاست .

بعد از کلی پیگیری فهمیدم که هلیا ٢ ساعتی رو آروم بوده و بعد بی قراری هاش شروع شده علتش هم واضح بود هم خوابش کم شده بود هم محیط براش جدید بود.

اما غم من لحظه ای که هلیا رو با اون وضع دیدم نگفتنیه ، عذاب وجدان ، گریه ، غصه ، لعنت فرستادن به خودم .... همه و همه بود .  اما من باید یاد بگیرم مادر مقاومی باشم.

من کار می کنم تا آینده من و هلیا هر دو روشن باشه . پس باید صبور باشم .

امروز دومین روز مهد رو بهتر گذرونده ، چند بار تماس گرفتم  گفتن مشغول بازی و رقصیدن ( فسقلی قرتی من عاشقتم ) .

خدایااا سپاسگذارم بابت نعمت عزیزی که به من دادی و بابت همه استرس های تلخ و شیرین مادرانه ام.

 

...


چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩-۳:٢٦ ‎ب.ظ |  پيام هاي ديگران()  | فرزانه | لینک به نوشته
>
هلیای نازم دوستت دارم!

هلیای من ١١ ماهگی رو سپری می کنه و به روز قشنگ تولدش نزدیک میشه هلیا هرروز عزیز و عزیز تر و شیرین و شیرین تر  میشه . هلیا شدیدا در تلاشه برای راه رفتن.

علت غیبت طولانی ام سفرم به بروجرد بود حالا هم حسابی فکرم درگیره واسه برگزاری تولد ناز گل خانم البته در جستجوی مهد هم هستم.

هلیا در ١١ ماهگی ٨۶٠٠ وزنش و ٧۶ قد و ۴۵ دور سرش بود.

چون هلیا خیلی شیطون شده حتی یه عکس درست و حسابی هم نداره عکس بماند تا تولدش.

...


سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩-۱:٢٦ ‎ب.ظ |  پيام هاي ديگران()  | فرزانه | لینک به نوشته
>
9ماهگی دسته گل من

هلیا گلی من 9 ماهگی رو پشت سر گذاشت . 9 ماهگی هلیا پر بود از شیطنت های شیرین و بامزه هلیا.

هلیا روزهای قشنگ 9 ماهگی اش رو با چهار دست و پا رفتن و بلند شدن به کمک وسایل گذروند اما چون عجله داره تمرین می کنه خودش به تنهایی بلند بشه.

درست روز 9 ماهگی دو تا مروارید سفید خوشگل توی دهنش نمایان شد و گل خانم صاحب دو تا دندون پایین شد . از نظر خواب شبانه هم همچنان بی قراره و فقط می خواد کنار من بخوابه. اما همه سختی هاش به لذت حضورش می ارزه .

هلیا در نه ماهگی 7730 وزن ، 71 قد و 42 دور سرش بود.

...


چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٩-۱:۳۱ ‎ب.ظ |  پيام هاي ديگران()  | فرزانه | لینک به نوشته
>
روز مادر

مشاهده یادداشت خصوصی

...


چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٩-۱٢:٤۳ ‎ب.ظ |  پيام هاي ديگران()  | فرزانه | لینک به نوشته
>
بهار من و هلیا

بعد از مدتها اومدم.

نوروز امسال برامون قشنگی بیشتر از گل ها و شکوفه ها و سبزه ها داشت . امسال هلیا گلی در کنار ما بود و گل بهار ما اولین عیدش رو پشت سر گذاشت.

به جهت شکر به درگاه پروردگار بزرگ اولین عید هلیا رو به پابوس امام رضا بردیم .بقیه تعطیلات عید هم رفتیم شمال و خدا رو شکر تعطیلات خیلی خوبی بود.

21 فروردین هلیا 7 ماهه شد وزن 7 کیلو قد 66 و دور سر 41 سانت.

اما اردیبهشت که خیلی برای من غم انگیز بود.

رورهای اول اردیبهشت با حضور هلیا و کارهای جدیدش شیرین تر از همه سالها بود و همزمانی روز تولدم 6 اردیبهشت با اولین باری که هلیا خودش به تنهایی نشست شادترین روز بود.

ولی 11 اردیبهشت به عنوان یکی از بدترین روزهای عمرم به یادم باقی می مونه . روز فوت مادرجون.

مادربزرگ عزیزی که عشقم بود و شنونده درد دلهام.مهربونی که بیشترروزها روند بزرگ شدن هلیا رو براش می گفتم و تا به مشکلی برمی خوردم اون بود که بابار تجربهاش راهنمام بود.

بیش از 3 هفته از فوتش می گذره اما هر لحظه یادش با منه. یاد مهربونی هاش و نصیحت هاش. هنوز اشکم بند نمی یاد............دو سه ماه پیش که بروجرد بودم چند روز رفتم پیشش یادش بخیر. چقدرهر دو خوشحال بودیم که این چند روز رو با هم گذروندیم شبها تا دیر وقت بیدار بودیم و برام تعریف می کرد . کلی هم ازش عکس گرفتم . نمی تونم باور کنم که مادر جون مهربونم دیگه نیست.

مادر جونی غم رفتنت بد به دلم نشسته .خدا همه مادربزرگها رو حفظ کنه مادرجونم خیلی جاش خالیه.

ای داد................

و هلیا دل خوشی زندگی ام 11 اردیبهشت چهار دست و پا رفت و از اون روز تا حالا هلیا بدو من بدو.

درست از روز فوت مادرجون هلیا خیلی بی قرار شده . شبها هر نیم ساعت از خواب بیدار میشه و میشینه و جیغ می زنه و گریه کی کنه.

هلیای من پیشرفت های حرکتی اش رو به سرعت طی می کنه . دستش رو به هر جایی می گیره و بلند میشه و حالاست که در اوج فضولیه و می خواد از هر جایی سر در بیاره.

سختی های بچه داری تازه داره خودش رو نشون میده اما خوب همه این سختی ها رو باید به خاطر شیرینی هاش نادیده گرفت.

و...........خدای مهربون رو شکر بخاطر همه زیبایی هاش.

...


دوشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٩-۱:۳٥ ‎ب.ظ |  پيام هاي ديگران()  | فرزانه | لینک به نوشته
>
شروعی متفاوت

امسال همه چیز قشنگ تره.

سفره هفت سین ،نوروز و سفر نوروزی خیلی فرق داشت .

روزهای بهار قشنگ تر از هر سال دیگه است.

چون تو هستی نازنین من.

(قول می دم به زودی مفصل بنویسم )خجالت

...


چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٩-٩:٥٩ ‎ب.ظ |  پيام هاي ديگران()  | فرزانه | لینک به نوشته
>
6 ماهگی هلیا و دل پر غصه من.

مشاهده یادداشت خصوصی

...


جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸-۳:٠٦ ‎ب.ظ |  پيام هاي ديگران()  | فرزانه | لینک به نوشته

Lilypie Expecting a baby Ticker>
Lilypie First Birthday tickers