Lilypie First Birthday tickers
Lilypie Expecting a baby Ticker زندگی عاشقانه ما

 
زندگی عاشقانه ما

صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
>
غصه های من

فکر می کردم تو این وبلاگ همیشه یادداشت های خوب بنویسم و خاطرات خوب رو ثبت کنم اما زندگی پر از ناملایماته چیزایی که نمیشه فراموشش کرد

خدا رو شکر بهترین خبر زندگی ام ، اومدن نی نی جونم اینجا ثبت شد اما می خوام از دلتنگی هام هم بنویسم .

زندگی ما هم مثل زندگی خیلی های دیگه پر از ناراحتی بوده شاید اولین و بدترینش که تا حالا که ۴ سال از اون روز گذشته از ذهن من پاک نشده خاطره جشن عروسی امونه . بعد از اون همه تلاش واسه اینکه بهم برسیم فکر می کردم الان همه چیز رویایی برگزار میشه یعنی بهتر بگم فکر می کردم محسن این کارو بکنه امااااااااااااااا 

کاش میشد پاک بشه اما صد افسوس که ملکه خاطراتم شده ابروریزی شام که فقط و فقط چون مامان محسن خواسته بود باید عوض میشد و بعدش بی احترامی هایی که خونواده اش به مهمونای ما داشتن ........خدای من شب حجله و برخورد خواهر محسن که دیگه محاله یادم بره ................اما خدایا تو جای حق نشستی همه و همه به خودت سپرده.

اما این پایان همه بی حرمتی ها نبود صحنه اولین عید ازدواجمون عین یه فیلم ضبط شده تو مغزمه برا مامان محسن پارچه کت و دامن و برای پدرش ( خدا بیامرزش جز خوبی ازش ندیدم ) پیراهن خریدیم . با چه شوقی رفتم خونه اشون هنوزم اشکام میاد یادش میافتم همه اشون بهم پشتشون رو کردن رفتم مامانشو ببوسم هلم داد گفت با یه اخمی الان وقت اومدنه . ( با مشورت با محسن تصمیم گرفته بودیم صبح روز عید بریم خونه عزیز جونم خدا بیامرز از همه بزرگتر بود ما هم خواستیم اول به اون تبریک گفته باشیم ) چی شد....... کادو رو گرفت پرت کرد اونور منم که حتی یه نفر نگفت تو خری یا ادم اومدی یکی از یکی بدتر پرویز و زنش حتی اکرمشون ژیلا هیچ وقت برخورداش یادم نمیره و مامانش که مثلا بزرگ همه بود .از حق نگذریم صدیق خانم و مونا میشه مهربون بودن.

امااااااااااا بعد از اینکه اون شب زجر اور و تحمل کردم و بیرون اومدم نتیجه چی شد طبق معمول سکوت محسن در برابر خانواده اش و اینکه اونا راست میگن . اینم گذشت

ای خدا بخوام بنویسم کتاب هزار صفحه ای میشه .  تصمیم گرفتم برم سرکار خدا رو شکر نسبتا راحت پیداکردم از روز اول گفتم محسن هر چی دارم برنامه بریزیم هدر نشه وام گرفتم و قسط دادم خدایا الان بیش از ۴ سال از اون روز می گذره تحت هر شرایطی کار کردم با هر سختی هر راه دوری خندیدم و خم به ابرو نیاوردم همیشه مرد بودم نه زن اما جوابم....وظیفه اته خودت خواستی

افسوس و دریغ از یه تشکر و یه خسته نباشی

بازم سرم به سنگ نخورد گفتم بیا خونه عوض کنیم گفت من هیچ کاری ندارم خود دانی ٣٠ میلیون پول کم داشتیم وام مسکن حدود ١۴ تاش بود بهم چی گفت : خوددانی

ای خدا تو شاهدی بابا و مامانم از این بانک به اون بانک وام گرفتن با شرط اینکه تا قرون اخر قسطش پای خودم باشه . بازم پول کم بود نوبت طلا شد اونهام فروش رفتن ( رضایت رو تو چشای محسن میدیدم ) رو پول ماشینم که یه رنو بود هم حساب کردیم اونم فروختیم ....با چه بدبختی جورش کردم

حالا خونه کابینت نداره ۴ و نیم میلیونم هزینه اشه طبق معمول محسن گفت به من ربطی نداره باز بدو....... اینبار طلبی حدود ٢ میلیون از شرکت داشتم یه بخشی اش هم قسطی خلاصه باز اینو هم پذیرفتم و دادم.

چه جوابی گرفتم......... دریغ از یه تشکر تا خواستم حرف بزنم گفت خودت خواستی من خرج محضرو کوفت و زهر مار دادم

باز گفتم واسه خودم بده غریبه که نیست زندگی امه

خدایا چقدر دلم پره چقدر تو دفتر یادداشتهام نوشتم و محسن پاره کرد . خنده داره فک می کنه همون جور هم از ذهن من از بین میره اما صفحه صفحه اش حک شده

گذشت تا به میل هر دومون تصمیم گرفتیم بچه داربشیم خدای من چقدر بزرگی چقدررحیمی...........خدا خیلی زود نعمتش رو عطا کرد

اما بازم ناشکری خدایا از خشمت می ترسم سگ درگاهتم تو ناشکری ها رو به بزرگی ات ببخش

بیشتر از ٢ ماهه که ویار شدید دارم خودم میدونم محسنم سختشه همه اش منو در حال استفراغ و ضعف میبینه . خیلی وقته جایی نرفتیم حوصله امون هم حسابی سر رفته اماااااااااا اونی که باید بیشتر از همه شاکی باشه منم اما هیچ شکایتی ندارم اینم شیرینی های بچه است باید قدرشو بدونیم خدا می خواد بفهمونه کم نعمتی بهمون نداده.

ولی دیشب حرف محسن ناجور دلم و شکست با چه غضبی گفت اه دیگه خسته شدم اگه می دونستم بچه اینه هیچ وقت زیر بارش نمی رفتم و کلی غرغر دیگه.

گفتم محسن ناشکری نکن خیلی ها ارزوی این لحظات و دارن اما جوابی نداد در اتاق و بست و رفت . گفتم بخاطر استفراغهای من باز ناراحته .

اما صبح جملاتی تو دفتر یادداشتش دیدم که یه پتک دیگه تو سرم بود: دیگه از استفراغهای فرزانه خسته شدم از بچه اینو فهمیدیم دیگه دارم می پوسم از طرفی هم هزینه هاش که فرزانه همه اش به گوشم می زنه اما من فقط یه حقوق ثابت دارم.......

از صبح دارم دیوونه میشم خدایا بعد از این همه کار و درآمدی که خودم داشتم خواستن زایمان تو یه بیمارستان خوب درخواست زیادیه من که همیشه همه جور از هزینه هام زدم مگه خواست زیادیه بعدشم مگه غیر این بود که ما با موافقت هردومون تصمیم به بچه دار شدن گرفتیم .........دارم می ترکم اینجا هم محسن بی مسئولیتیش رو داره نشون میده مگه یه زن چقدر می تونه مثل یه مرد کار کنه زحمت بکشه خدایا من باید کم بیارم یا اون . تو همه این روزا با وجود این ویار وحشتناک حتی یک روزم تو خونه ننشستم همیشه باید حساب قسط هام برام اولویت هرچیز حتی سلامتم باشم........

کاش محسن کمی درک می کرد منم یه زنم.....................

بقیه اش رو تو دلم نگه دارم و فاش نکنم خیلی بهتره

...


سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧-۸:٥٦ ‎ق.ظ |  پيام هاي ديگران()  | فرزانه | لینک به نوشته
>
رسوایی به کمک نی نی جون

نی نی جون این قسمت رو فقط بخاطر تشکر از وجود نازت می نویسم که زحمت کشیدی و مامان و بابا رو حسابی رسوا کردی .

روز جمعه ٩ اسفند عروسی دختر عمو مونا بود . نی نی ناز نازی من اولین عروسی رو رفت اماااااااااااااااااااااااا............................  

از صبح که مامان بزرگ و عمه ها اومده بودن زحمت کشید و انگشتش رو یه کمی از تو حلق مامانی بیچاره پائین اورد . بعد هم که سر عقد و در سکوت کامل حاضرین چون بدش نمی یومد یه شیطنتی کرده باشه حسابی حال مامانی رو بد کرد . این اولین رسوایی بماند.......

به سفارش بابایی ، مامانی از خوردن هر گونه خوراکی منع شده بود تا نکنه آبروریزی وخیم تر بشه این بود که مامانی بیچاره به خوردن فسقل مقدار شیرینی اکتفا کرد ..........خلاصه یه یک ساعتی مامانی حالش خوب بود و تو عروسی رقصید تا وقت شام شد ..ای خدا این همه غذاهای رنگ وارنگ اما باز مامانی بخاطر حفظ ابرو به خوردن یکی دو قاشق شیرین پلو اکتفا کرد......

وای خدای من یه دفعه دنیا تیره و تار شد به عمه جون اکرم گفتم حالم خوب نیست گفت برو بیرون هوا بخور ... دیگه خودم فهمیدم اوضاع داره بی ریخت میشه اومدم ازعروس و داماد تشکر کنم که تو روی مونا گفتم........ مونا جون عققققققققققق

 

وای خدای من از سالن بدو بدو دوییدم بیرون همه مردا تو محوطه بودن فقط دوییدم پشت تالار بابایی هم اومد وای خدای من ...... من که چیزی نخورده بودم حتی روده هام هم بالا اومد بابایی با کتش جلوم رو گرفته بود . چه بارونی هم می یومد بعدش هم با کلی مکافات بابایی منو برد تو ماشین و من عین مرده ها غش کردم. دیگه اینجوری همه مردای فامیل بابایی و هفت نسل اون ورترو فامیل دامادو همه و همه فهمیدن . خیالت راحت

   

این بود انشای من درباره رسوایی توسط نی نی جونم .









...


دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٧-۸:۱٤ ‎ق.ظ |  پيام هاي ديگران()  | فرزانه | لینک به نوشته
>
التماس

خدای من بازم ازت بخاطر نعمتت سپاسگذارم اما دیگه دارم کم میارم

ویار به این وحشتناکی ...................  اصلا تصورش رو نمی کردم . دیگه کارم بجایی رسیده خون بالا میارم اما خدایا آدمها هم یه تحملی دارن من دیگه نمی تونم.

خدایا لذت داشتن نعمتت رو اینجوری ازم نگیر . از همه زندگی افتادم یه کوه قرص و آمپول دکتر داده اما فقط به خاطر این نی نی فسقلی می ترسم استفاده کنم .

 

نی نی جونی دست از سرم بردار انگشتت رو از حلق من بیار بیرون ...... هر شب بابایی کلی باهات حرف می زنه صداش رو می شنوی ؟ حداقل به حرف بابایی گوش بده و بگذار مامانی زندگی اش رو کنه............خواهش می کنم  









...


شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٧-۸:۳۱ ‎ق.ظ |  پيام هاي ديگران()  | فرزانه | لینک به نوشته

Lilypie Expecting a baby Ticker>
Lilypie First Birthday tickers