Lilypie First Birthday tickers
Lilypie Expecting a baby Ticker زندگی عاشقانه ما

 
زندگی عاشقانه ما

صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
>
هستی مامان

اقای دکتر: حالش خوبه؟ خووووووووب

بهترین و ارامش بخش ترین جمله زندگی ام رو شنیدم کوچولوی من سالمه شکر.

امروز صبح محسن عوض شده بود اومدیم سرکار اماراس ١٠ اومد سراغم.اول ازمایشگاه نیلو تست کوآد مارکر ....این چیه دیگه ؟ واسه تشخیص منگولیسم و نواقص عصبی یه ازمایش خون ساده ...خوب این از اولی اش

اما اصل ماجرا مونده سونوتشخیص ، سلامت یک ماه پیش از دکتر فرزانه وقت گرفته بودم صبح با محسن سر جنسیتش شرط بستیم من گفتم دختر اون گفت پسر سرچی؟ یه جفت کفش!

تو اتاق انتظار محسن به شوخی می گفت بخاطر کفشا دوست دارم پسر باشه ...کلی خرما خوردم واسه اینکه ورجووورجه کنه و حرکت کردوبا دوتالگد اعلام حضور.

این همه اضطراب باورم نمی شد دراز شدم و دکتر شروع کرد وای مگه حرف می زد فقط پرسیدم حالش خوبه؟ گفت : خوب و صدای قلبشو گذاشت این نصف راه واسه ایجاد ارامش.

نمی دونم چقدر طول کشید فقط داشتم ذکر می گفتم و اشکام میومد تصاویر مفهوم نبودچون به پیشنهاد خود دکتر سونو ٢ بعدی انجام شد .

انگاری سونو تموم شد چون دکتر دستگاهشو برداشت بدون مقدمه :

جنین سالم ، وزن ٢۶٠ گرم ، جنسیت دخترررررررررررر

سالمه سالمه ؟ کاملا سالم

فقط با ذکر خداروشکر از تخت اومدم پائین اشکام میومد محسنم بغض داشت ما صاحب یه دخمل طلای سالم شدیدم خدایا سپاس سپاس.

دخمل طلای من قول بده مونس و همدم و مایه افتخار مامان و بابا باشی . دوست دارم و منتظر لحظه در آغوش گرقتنت .  









...


سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۸-٥:۱۱ ‎ب.ظ |  پيام هاي ديگران()  | فرزانه | لینک به نوشته
>
اعتماد بر باد رفته

از روز ۵ شنبه محسن به بهانه ماموریت هپکو اراک رفت و بعدهم خودش تنها بروجرد تا جمعه صبح مامانم اینا بودن اما اونها هم رفتن و من تنها شدم . شاید زیاده شجاع بودن و نترس بودن هم خوب نباشه نتیجه اش اینه هر وقت دلش بخواد ول می کنه میره هر چند که من تو خاص ترین شرایط زندگی یعنی بارداری باشم.

محسن خیلی وقته که هیچ توجهی به من نداره نی نی هم که دیگه جای خود . خودش میگه از ویار من خسته شده اما ویار که دیگه تموم شد؟

این چند روز هیچ تماسی باهاش نداشتم بجز یکی دوتا اس ام اس که خودش داد . دیگه نگرانش نمیشم دلم هم برا ش تنگ نمیشه ! خودش خواست اینقدر بی تفاوت بشم

از اون بدتر بی اعتمادیه که بعد از اون اس ام اس فرزاد دوستش بهش پیدا کردم محسن از دو چشمم بهم نزدیک تر بود امااااااااا همه اش نابود شد.

هرباررفتن به بروجرد پشت سرش اعصاب خوردی های بعدی رو داشت همیشه هم به دو دلیل رفتارهای خونواده اش و غیب شدن های مکررش و رفتن پیش دوستاش بود ازش مطمئن بودم می دونستم هرچی هم باشه خطا نمی کنه و پاک پاکه اما بهم برمی خورد که اگه نمی رفت بهش می گفتن زن ذلیل و تحقیرش می کردن.اما افسوس و صد افسوس........چیزی رو که نباید میدیدم بالاخره دیدم .

محسن همیشه اس ام اس هاشو پاک می کرد منم حساسیت نداشتم اما اون بار از قضا بالکل موبایلشو جا گذاشته بود تهران تو بروجرد موبایل من دستش بود ..درست بعد از کمردردم بود طبق معمول تو بروجرد سر کاراش بحثمون شد موقع برگشت من عقب ماشین خوابیده بودم و با موبایلم ور می رفتم که اون اس ام اس اومد.......

جوابشو انچنان که شایسته اش بود دادم اما چه فایده دیگه همه چیز نابود شد همه اعتماد و عشق من به پاکی های محسن همه و همه نابود شد

این بار هم از بروجرد که برگشت یه روز باهم حرف نزدیم شب اومد پیشم یه چیزایی گفت رفتم پیش بابای وحید، معاینه فنی ، .....اما می دونستم که این حتی یه صبح تا ظهرش هم نبوده دو روز بقیه چی؟

اصلا حوصله اینکه برام بخواد بگه چی کار کرده و کجاها بوده ندارم چون حس می کنم همه اش دروغه داره برام داستان می بافه .

چقدر بهش ایمان داشتم هر چی می گفت برام حجت بود توش شک نمی کردم اما همه رو بخاطر دوستاش نابود کرد. اشکالی نداره چون جایگاه من و دوستاش هردومشخص شد . همیشه فک می کردم چقدر از اومدن بچه خوشحال میشه اما رفتاراش روزبه روز داره بهم ثابت می کنه اشتباه کردم چرا یه موجود بی گناه و وارد این دردسرا کردم . اما منم مقصر نیستم خودش هم تمایل داشت حس می کردم اونم برای پذیرش این مسئولیت اماده است.

ای خدا چی بگممممممممم خودت عالم برحقی

فردا وقت سونو دارم سلامت و جنسیت بچه ام فردا معلوم میشه خدایا خودت حافظش باشه فقط سلامتش برام مهمه جنسیتش هیچ فرقی نداره.

باورم نمیشه محسن با این سن حتی توانایی پذیرش مسئولیت پدربودن رو نداره .

خدایاتوکل به خودت دلم پر از غصه است اما چه کنم که نباید بگم.............

...


دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸۸-٩:٤٥ ‎ق.ظ |  پيام هاي ديگران()  | فرزانه | لینک به نوشته
>
اضطرابهای مادرانه

دیروز دو سه روز بود که نبود تکونای کوچولوی ملوسکم نگرانم کرده بود همیشه زیر دلم مثل نبض می زد. از بچه ها نی نی سایت پرسیدم گفتن طبیعیه اما من نگران شوکی بودم که روزای قبلش بهم وارد شده بود.

اصلا باورم نمیشد این من بودم خدااااااااا دستام یخ کرده بود هرچی شکلات خوردم موثر نبود دریغ از یه تکون کوچولو . کیفم و برداشتم و اطراف شرکت راه افتادم واسه پیدا کردن جایی که بتونم نبض اش رو بشنوم البته دکتر هم این پیشنهادو داد.

رفتم بیمارستان پاستورنو گفتن برو اتاق زایمان ........دم در اتاق نفسم از ترس بالا نمی یومد گفتم خانم من از این اتاق می ترسم خندیدن گفتم بخدا نمی تونم بیام تو همون جلو روی یه تخت درازم کردن و بهم گفتن اروم باشم حتی نمی تونستم قران بخونم زبونم بند شده بود. خیلی عجیب بود این من بودم!

وای خدا شاید یه ربع طول کشید تا خانمه به قول خودش مچ ملوسک منو گرفتو و من تونستم صدا قلبشو بشنوم خانم ماما می گفت اینقدر بپر بپر می کنه نمی گذاره صدای قلبشو بگیرم.

ای ملوسک شیطون من .......باورم نمیشه خدا همه این احساسات رو اینقدر سریع تو وجود یه مادر گذاشته باشه صدای قلبش برام صدای زندگی بود .......دوست دارم فینگیلی

خداونداااااااااااا عظمتت رو شکرررر

...


سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۸-۱٠:٢۸ ‎ق.ظ |  پيام هاي ديگران()  | فرزانه | لینک به نوشته
>
تولدم

چند روز بود آقا رضا شوهر عمه منیر در اثر خونریزی های غیر عادی حالش بد بود و بیمارستان بستری شده بود همه فامیل یه ترس بد داشتن هیچ کس امید نداشت شاید گاهی خوب باشه آدم کمی بد باشه دیگه اگه اتفاقی بیافته همه برات داغون نمیشن.

آقا رضا جزء معدود ادمایی بود که هیچ کس خاطره بد ازش نداره سراسر خوبی و احترام.

روز ۵ ام صبح عمه ملیحه ساعت ٨ زنگ زد اونروز کمی دیر از خونه دراومدیم اصلا یارای جواب دادن تلفن رو نداشتم حدسم درست بود متاسفانه نتونسته بود تحمل کنه و فوت شد.

روز با همه نگرانی و غمش گذشت . دلم گرفته بود به محسن اس ام اس دادم که چرا باید امروز این اتفاق بیافته ؟ خلاصه اونم یه اس ام اس تبریک دادو اینکه ناراحت نباشم جبران میکنه.

همه از بروجرد اومدن من بخاطر نی نی نرفتم تشییع اما روز تولدم خودم هم حتی حوصله نداشتم( نمی دونم چرا اما همیشه نسبت به روز تولد چه خودم چه اطرافیانم حس متفاوتی دارم دوست دارم خاطره انگیز باشه......اما این از شانس خودم)

عصر با بستنی و شکلات رفتم خونه نازی مامان فقط اون کلی هیجان نشون دادو بوسم کرد . فرشاد برام کباب پز خریده بود محسنم قول دوربین داد!!!!!!!!!

تو این وقتا دوس دارم خونواده ام رو سجده کنم گاهی میگم چرا با ازدواج ازشون جدا شدم تو غم و شادی باهام یارن و پشتیبانم . فقط ارزوی سلامت و طول عمرشون رو از خدا دارم که هیچ کس برای من اونا نمی شه .

خاطره تولدم شیرین نبود انشاا....تا تولد بچه ام .....وجودم.......پاره تنم

خیلی حس نوشتن ندارم اما نباید بگذارم خاطره این روزا بگذره

...


سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۸-۱٠:۱٠ ‎ق.ظ |  پيام هاي ديگران()  | فرزانه | لینک به نوشته
>
مهمانی با خاله های نی نی سایت

به علت درگیری های اخیر که بعد میگم با تاخیر می نویسم

۵ شنبه ٣ اردیبهشت

از ٣ هفته قبل با بچه های نی نی سایت هماهنگ کردم اما متاسفانه خیلی ها کم لطفی کردن و نیومدن . حاضرین الهام و یکتا جونی، فرشته جون و کپلش ، لیلا و فندق دامادم ، و رویا و نی نی اش بودن . خیلی به خودم خوش گذشت کلی حرف زدیم و خندیدیم همه جور سئوالی از الهام که پیشکسوته پرسیدیم و باز هم خنده.

واقعا همچین روزایی جزء عمرم حساب نمیشه بعد از اون همه ویار باورم نمیشد بتونم تو یه جمع باشم .

خبر خوش تر اینکه من درست از دوشنبه گذشته روزی که وارد هفته ١٨ شدم خدا رو شکر ویارم تموم شد .

قلبونت مامانی فک کنم دیگه دستت درد گرفت انگشتتو کشیدی بیرون .

...


سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۸-٩:٥۸ ‎ق.ظ |  پيام هاي ديگران()  | فرزانه | لینک به نوشته

Lilypie Expecting a baby Ticker>
Lilypie First Birthday tickers