Lilypie First Birthday tickers
Lilypie Expecting a baby Ticker زندگی عاشقانه ما

 
زندگی عاشقانه ما

صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
>
5 شنبه خاطره انگیز

۵ شنبه - ٢۵/۴/٨٨

دو تا قرار خیلی خوب داشتم ......... اول صبح رفتم آزمایش تحمل گلوکز اما باید تا ساعت ١٠ خودم رو به کافی شاپ تیراژه می رسوندم چون با مامانای شهریوری نی نی سایت اونجا قرار داشتیم.

با کمی تاخیر رسیدم ۴ تا از دوست جونیا اومده بودن همه با شکمهای قلمبه محتوی یه دخمل طلا. حسابی از دردهای مشترک و دانسته ها حرف زدیم گل گفتیم و گل شنیدیم تا ساعت ١١ و نیم بعدش قلمبه ها با هم دور تو پاساژ رو گشتیم .

قرار عصر هم خیلی خیلی جالب بود .......دیدن آرتین فندقی منزل لیلا

واقعا خوش گذشت لیلا هم کلی زحمت افتاده بود به لیلا حسودی ام شد ارتین جون بغلشه اما معلوم بود حسابی خسته شده . یکتا کپلی هم اومده بود ماشاا.... اما دلم نیومد گازش بگیرم.

خدارو شکر ۵ شنبه خوبی بود .نیشخند

...


شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸۸-۱٠:٥٢ ‎ق.ظ |  پيام هاي ديگران()  | فرزانه | لینک به نوشته
>
سونو گرافی هفته 30

عدد ٣٠ همیشه برام عدد عجیبی بوده هیچ وقت دوستش نداشتم اما اینبار واقعا منتظر رسیدنش بودم . حس می کنم برم تو هفته ٣٠ بارداری سریع تر می گذره و من زودتر طلا جونم رو بغل می کنم. و من امروز وارد هفته 30 شدم .

دیروز رفتم سونو به همراه بابای بداخلاق بی ذوق ، البته مهم نیست مهم دخملمه که همه چیزش عالی بود .

سونو سه بعدی بود و من تونستم طلا خانم کپلی رو ببینم دو تا لپ عین هلو اما حیفش خانم دکتر گفت ورمه و می خوابه دماغشم کوفته ولی سر بالا اونم راه داره عملش می کنیمچشمک

وای خدا وزنش هم 1544 گرم سایز مثانه و کلیه 11 میلیمتر . جونممممممماچ

از همه چیز جالب تر موهای طلا جونم بود خداااااااااااا درست عین باباش یه کاکل مثل جوجه جلوی موهاش داشت . کلی برام جالب بود بغلحدسم کامل درست بود موها و دستاش عین بابای بداخلاق بود. فقط خدا رحم کنه اخلاق لج بازش به باباش نره .

خلاصه خدا همیشه هم غم بنده هاش رو نمی خواد و با وجود همه ناراحتی های دو روز گذشته دیروز روز خوبی بود . خدا جونم سپاسگذارمممممممم

راستی طلا جونی نسبتا صاحب اسم شده مدتیه دریا خانم صداش می کنیم . احتمالا همین اسم خانم طلای ما باشه .

دیشب هم بس که هیجان داشتم خوابشو دیدم کپلی اما با یه پوست سبزه سبزه افسوس

فک کنم به دایی اش رفته خدا کنه هوشش هم به دایی اش بره . خیال باطل

...


سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸۸-۱٠:۱۳ ‎ق.ظ |  پيام هاي ديگران()  | فرزانه | لینک به نوشته
>
برای همدمم

سلام هستی مامان

هیچ وقت فکر نمی کردم اینقدر عاشقت بشم و تو مایه آرامش و صبرم بشی. دوست داشتم این وبلاگ فقط متعلق به تو باشه و قدم به قدم از لذتهای دوران بارداری ام بنویسم اما نشد.......یعنی نگذاشتن که بشه.

اولش فکر کردم دیگه از غصه هام ننویسم بعدش گفتم نه، مگه قرار نیست طلا خانمم مونس من باشه دوست من باشه بالاخره یه روزی میاد که بتونه اینا رو بخونه و درکش کنه پس بگذار براش درددل کنم و از بغضم بگم.

الان داره اشکام شرشر میاد دیگه کاسه صبرم لبریز شده دیگه تحمل این همه رفتارهای احمقانه محسن برام سنگین شده . همیشه فکر می کردم دوران بارداری برای من هم مثل همه زنهای دیگه زیباترین دوران زندگیم میشه ، همیشه منتظر بودم بهترین خاطراتم مال دوران بارداری ام باشه اما نه تنها بهترین نبود که بدترین و پربغض ترین بود .

تو این 4 سال خیلی چیزا از محسن و خانواده اش دیدم خیلی چیزا که گفتنی نبود فقط باید میدیدم و سکوت می کردم . فکر می کردم باردار بشم همه چیز عوض میشه و محسن می فهمه که داره پدر میشه تصورم اشتباه بود چون اون هیچی از معنای پدرشدن نفهمید.......صعود که نکرد هیچ نزول کرد و روز به روز پیش من بی ارزش تر شد.

دیروز کمردرد و دل درد ناجوری داشتم دیگه دارم به اخرای راه می رسم تو ماه 7 اینا طبیعیه اما باید بیشتر استراحت کنم اما دریغ ........بخاطر مسائل مالی و قسط ها باید تا دقیقه نود بیام سر کار.

ساعت 5 زنگ زدم به محسن که زودتر بیاد سراغم اما هزار جور بهونه آورد که کار داره ، یادم اومد خواهرزاده اش فرزاد قرار بود بره دکتر تا آخرش رو خوندم . اما چرا صبح به من نگفت من کلید رو با خودم بیارم و برم خونه؟

تا ساعت 7 وربع هی گفت کار دارم آخرش گفت شام قراره بیارمشون خونه!!!!!!!!! چشمهام گرد شد آدم تا این حد بی فکر من دارم از درد و خستگی جون میدم از 7 صبح تا حالا سر کارم حالا باید برم مهمون داری؟ وقتی اینها رو گفتم گفت: مگه قراره چیکار کنی یه شامه دیگه!

تصمیم گرفتم برم خونه فرشاد ، زنگ زدم اما اون هم دانشجو داشت دودل شدم که چه کنم گفتم میرم پیش فرشاد اما امشب اینا رو نمی بینم .

ساعت نزدیکای 8 بود محسن زنگ زد تا اون موقع منتظر شده بود اونا کارشون تموم بشه..منم که اینجا برگ چغندرم.

زنگ زد بیا سر کوچه شرکت خونه فرشاد رو بی خیال شدم تا وسایلم رو جمع و جور کردم 5 دقیقه ای طول کشید رفتم دیدم نیست ! خدایا پس کو چند بار رفتم سر کوچه ته کوچه نبود . با موبایل ژیلا زنگ زده بود ، زنگ زدم موبایل هم خاموش بود .

فهمیدم باید خودم برم .......بماند با چه بدبختی تو اوج ترافیک رفتم.

اشکام میومد تمام طول مسیر فقط به یه چیز فکر می کردم سادگی و احمق بودن خودم . اینکه من 4 ساله همه جوره از خودش و خانواده اش دیدم چرا فکر می کردم اگه باردار بشم ، اگه بچه بیاد درست میشه ؟ چرا این طفل معصوم رو وارد این درگیری ها کردم چرا؟چرا؟چرا؟

رفتم خونه ساعت از 9 گذشته بود آقا مهموناش رو شام برده بود بیرون ! من نه شام داشتم نه نهار برای فردا سر کارم . فقط تونستم یه دوش بگیرم دیگه پاهام توان نداشت .دراز شدم با هزاران هزار فکر..........اینکه چرا من همیشه باید بگذرم؟ چرا من باید ملاحظه کنم ، چرا کاسه ندارم ندارمی که محسن دست داره فقط مال منه ؟چرا من باید خودمو فرسوده کنم چندین برابر توانم مایه بگذارم که کمکش کنم؟ کو برادرایی که محسن به خاطرشون حاضر شد قشنگ ترین شب زندگیم شب عروسیم رو به گند بکشه ! من دارم به کی تکیه می کنم به امید کی اومدم غربت دور از عزیز ترین کسانم پدرومادرم کی قراره دلش برای من بسوزه ، نگرانم باشه و مواظبم باشه ؟ محسن!!

طلا خانم من همیشه شبها آروم بود ، اما دیشب از من بی قرارتر بود تا خود صبح اون هم بیدار بود داشت باهام همدردی می کرد و با هر لگدش می گفت مامان غصه نخور من هستم .

دختر گلم ، هستی من تا قبل از اومدنت بارها و بارها به جدایی و خلاصی فکر کردم . اما حالا دیگه همه چیز برام فرق کرده بخاطر تو باید مقاوم باشم ، باید صبر کنم ، باید با همه چیز کنار بیام .

فقط برام دعای صبر کن..............گریه

...


دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸۸-۱٢:۱٧ ‎ب.ظ |  پيام هاي ديگران()  | فرزانه | لینک به نوشته
>
خدااااااااااااااااااا

خدایا اخه دردمو به کی بگمممممممممممممممممگریه

...


یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸-٧:۱٧ ‎ب.ظ |  پيام هاي ديگران()  | فرزانه | لینک به نوشته
>
هر دم ز این باغ بری می رسد.........

از دیروز تا حالا دچار مسمومیت غذایی شدم هنوز علتشو کشف نکردم فقط می دونم معده ام داره می ترکه و حالتهای ویارم برگشته.

خدایا فقط حافظ طلا خانمم باش .......گریهخیلی نگرانشم

...


دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸-۱۱:۱٥ ‎ق.ظ |  پيام هاي ديگران()  | فرزانه | لینک به نوشته
>
سرماخوردگیه دردسرساز

خیلی وقته وبلاگم رو اپ نکردم . تا قبل از ٢٢ خرداد و برگزاری انتخابات حسابی سرگرم بودم همه کارم شده بود پیگیری اخبار انتخاباتی.

انتخابات برگزار شد و نتایج به نفع رقیب اعلام شد!!!!!!!!

به حدی بهت زده بودم که نتونستم سر کار بیام محسن هم درست عین من گفتیم حالا که اینقد حالمون گرفته است سر کار نریم به عوضش خودمون رو با خریدای طلا خانم سرگرم کنیم ! رفتیم بازار... شنبه  با خرید خرده ریزای خانم گلی گذشت .

یکشنبه روز مادر بود و من اولین سال مادر بودنم .......امسال برام یه جور دیگه بود چون عشقم دردرونم بود و من دیگه باورم شده بود دارم مادر میشم اما طبق معمول با بی تفاوتی تمام محسن گذشت دریغ از یه تبریک دل شکسته

اما شرکت با همه درگیری ها یادش بود که ازمون تقدیر کنه و حسابی تحویلمون گرفت سکه و کارت و دسته گل و شیرینی .......واقعادستششون درد نکنه.

اما امان از روز دوشنبه ...... صبح با یه صدای گرفته و گلو درد وحشتناک از خواب پاشدم اولین کار این بود که زنگ بزنم به شرکت و بگم مریضم بعدشم که شروع کردم به خوردن شیر گرم و سوپ و .........

اما دریغ از موثر بودن عصر رفتم دکتر دارو داد چندتا مصرف کردم به امید بهبودی اما خیلی موثر نبود .

خلاصه همین طور تا روز جمعه طول کشید که دیگه امان از جمعه به بعد صدام کاملا بند رفته بودم از همه وحشتناک تر سرفه ها بود با همه وجودم حس می کردم طلا خانمم چقدر ناراحته ....چند بار تنهایی گریه کردم نه به خاطر خودم فقط به خاطر گل توی وجودم با هر سرفه من خودشو جمع می کرد گاهی هم به حدی بی تاب میشد که لگدای دردناکش داد منو در می اورد .

هر بار سرفه کلی از طلا خانم عذر خواهی می کردم ........خانم گل مامان ببخشید من نمی خواستم تو اذیت بشی تو جات رو سفت بچسب نکنه خدا نکرده بخاطر این سرفه ها بی تاب بشیناراحت

درست سه شبانه روز نخوابیدم سرفه امونم رو بریده بود شکمم هم مثل سنگ شده بود سه تا دکتر متخصص رفتم همه می گفتن اول باید جلوی انقباضات رحمت گرفته بشه و همونجا دنیا رو می کوبیدن تو سر من.......

به هر حال شکر یه هفته پر درد به خیر گذشت هر چند مجبور شدم مقدار زیادی دارو مصرف کنم و این شده خوره وجودم .

امااااااااا از جاهای خوش ماجرا هم باید گفت مامان و بابای گلم اومدن تهران بس که نگران بودن ( خدایا همیشه سالم و سلامت حفظشون کن پدرومادرم همه وجود منن ) دیروز هم رفتیم و یه سری دیگه از خریدای طلا خانم مامان رو انجام دادیم سرویس کالسکه ، کریر، صندلی غذا ، روروئک و گهواره و لباسهای زیر مورد نیاز .تشویق

فقط مونده تخت و کمد و چند تا خرده ریز که اونا هم به زودی انجام میشه .

طلای مامان عشق مامان مونس مامان من با شوق تک تک این وسایل رو برات خریدم بابا بزرگ همه رو با دعاهای خیر بالا آورد کلی به افتخار تک تکشون برات دست زدم و قربونت رفتم هر چند بلا تو هم بی جواب نگذاشتی و چند تا لگد انچنانی نثار مامان کردیچشمکعشق گلم هر تکونت قوت قلب منه ...اینکه هستی و داری بزرگ میشی بهترین امید زندگیمه .......

بازم خدا رو شکر می کنم که گلی رو بهم هدیه کرد و سپاسگذارم ازش که منو لایق دیدن این روزها کرد حالا با کمی سختی که اونم نمکشه .

هستی من می بوسمتتتتتتت  

 









...


یکشنبه ٧ تیر ۱۳۸۸-٩:۱٠ ‎ق.ظ |  پيام هاي ديگران()  | فرزانه | لینک به نوشته

Lilypie Expecting a baby Ticker>
Lilypie First Birthday tickers