Lilypie First Birthday tickers
Lilypie Expecting a baby Ticker زندگی عاشقانه ما

 
زندگی عاشقانه ما

صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
>
10 روزگی دخترم:

امروز 10 روزگی دخترمه مامان جونش بردش حموم 10 روزه و غسل مولودی ........در ضمن امروز دخترم صاحب هویت شد . امروز شناسنامه اش رو گرفتیم اسمش هم شد هلیا به معنی دختر خورشید . هلیا گلی انشاا..حموم عروسیت عزیز دلم لبخند

 

...


دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۸-۱٠:٤٩ ‎ب.ظ |  پيام هاي ديگران()  | فرزانه | لینک به نوشته
>
زایمان شیرین ترین سختی دنیا:

تازه معنی این جمله رو می فهمم:< زایمان شیرین ترین سختی دنیا>

بی شک مادر شدن زیباترین بخش زندگی هر زنه . برای من هم 21 شهریور 88 مادر شدن معنی واقعی پیدا کرد روزی که دختر گلم با وزن 3250 گرم و قد 49 سانت ساعت 1:45 دقیقه بعد از ظهر به دنیا اومد.

ساعت 11 صبح قرار بود بیمارستان باشیم شب قبل تا دیر وقت تو نی نی سایت بودم . اضطراب نداشتم اما یه حس عجیب دیگه بود که دوست داشتم گریه کنم ......حس دلتنگی برای آخرین شب بارداری و آخرین شب دو نفره زندگیمون .

مامانم و محسن همه مضطرب بودن کاملا مشخص بود اما به روی خودشون نمی آوردن .

رفتم بخوابم اما خوابم نبرد سحر پا شدم اما بعدش نخوابیدم خونه رو مرتب کردم و دوش گرفتم و همراه بقیه آماده رفتن بیمارستان شدیم .

بر خلاف تصورم توی بیمارستان هم آروم بودم 2 ساعتی تو اتاق زایمان منتظر بودم تا دکتر بیاد ساعت 1 پرستار اومد سراغم ...وای یهو قلبم ریخت ، بغضم گرفت دوست داشتم گریه کنم. قبل از رفتن مامانم که بیرون منتظر بود از زیر قرآن ردم کرد ، چه حسی بود انگار آخرین بار بود مامانم رو می دیدم محسن بهم زنگ زد و کلی دلداری ام داد بابام هم پشت سرم دعا می خوند.

پشت در اتاقهای عمل منتظر بودم صدام کردن خانم دکتر بر خلاف قیافه جدی همیشگی ، فوق العاده مهربون بود اینقدر که همه استرسم از بین رفت . راهنمایی ام کردن به یکی از اتاق عمل ها خانم دکتر باز هم کنارم بود خودش کمک داد بند لباسم رو باز کرد و منو خوابوند رفت دستاش رو بشوره که دکتر بی هوشی اومد، بر خلاف تصورم اتاق عمل ترس نداشت دکتر بی هوشی بهم گفت داری میری زیر دست پنجه طلا این دکتر رو از کجا پیدا کردی؟ .......آخیش دیگه خیالم راحت راحت شد.

10 دقیقه ای طول کشید تا بی هوشم کردن تو این مدت فقط و فقط دعا کردم دعا برای دوستای منتظرم ، دعا برای اینکه اونها هم این ترس و اضطرابهای شیرین رو تجربه کنن و همه دوستای دیگه ای که بهم التماس دعا داده بودن به آرزوهاشون برسن ، جالب بود مطمئنم هیچ کس رو فراموش نکردم حتی پیر زنی رو که توی بیمارستان بهم التماس دعا داده بود .....خیلی حس خوبی داشتم چون شب قدر بود و موقع دعاهام خدا رو به علی و شب قدرش قسم می دادم .

دیگه چیزی نفهمیدم ......فقط می گفتم درد دارم کمکم بدید بهم مسکن بدید . صدای محسن و مامانم میومد: چشماتو باز کن ببین چه دختر نازی داری....با هر مکافاتی بود چشمهام رو باز کردم یه نی نی کوچولو ، کله مشکی با یه صورت قرمز ....واقعا دردام یادم رفت .

دو نفر اومدن تو اتاق برام آشنا بودن کلی به مغزم فشار آوردم آها آزاده و نسیم دوستای گل نی نی سایتی بودن . نفهمیدم اما انگاری همه کمک می کردن که دخترم شیر بخوره .

چشمهام سنگین بود توی اون لحظه فقط شکر کردم شکر بخاطر سلامتی دخترم.

بیمارستان برای من شب نسبتا سختی بود درد بلند شدن و راه رفتن بعد از سزارین رو نمی شه وصف کرد اما می نویسم که یادم نره چی کشیدم.خنثی

یک هفته از همه اون دردها و سختی ها و اضطرابها می گذره این هم مثل بقیه سختی های دوران بارداری تموم شد در عوضش الان یه دختر معصوم و ناز توی خونه ماست دختری که دهنش از گرسنگی مثل گنجشک بازه اما شیر من سفت شده و نمی یاد برای شیردهی دردهای وحشتناکی رو دارم تحمل می کنم اما اون هم شیرینهآخچون بعدش ارامش دخترم رو می بینم .

دختر گلم همه وجود و هستی ما ، من و بابایی ورودت رو به زندگیمون خوشامد می گیم ما امیدواریم بتونیم پدرومادر خوبی برات باشیم و امید داریم که تو هم فرزند صالحی برای ما باشی . عاشقانه دوستت داریمقلب

...


جمعه ٢٧ شهریور ۱۳۸۸-۱٢:٢۳ ‎ب.ظ |  پيام هاي ديگران()  | فرزانه | لینک به نوشته
>
39 هفتگی!!!!

امروز من و دخملی وارد هفته 39 شدیم . بخاطر قوانین مسخره بیمه تکمیلی زایمانم افتاد 21 ام بازم شکر اون شب هم شب قدره.........از امروز دیگه دخملی داره کپلی میشه و وزن میگیره بعد از یه هفته سرما خوردگیم هم هنوز خوب نشده...منتظرتم گل قشنگم راستی دیروز بابایی کهنه شورت رو هم خرید کم کم من و بابایی از خونه میریم بیرون شما و وسایل خوشگلت بمون عشقمممممممم  









...


سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۸-۱:۳۳ ‎ب.ظ |  پيام هاي ديگران()  | فرزانه | لینک به نوشته
>
هفته آخر قشنگ ترین اتظار دنیا

همه مادرای باردار می دونن که هفته ٣٨  جزء اخرین هفته های انتظاره . برای من که سزارینی هستم حتما آخرین هفته است .

دختر گل من الان تو این وضعیته:

کودک شما حسابی چاق شده است! او بین 2720 تا 3400 گرم وزن دارد (پسرها معمولا کمی سنگین تر از دخترها هستند) و طول بدن او نیز بین 48.2 تا 50.8 سانتی متر است. او می تواند خیلی محکم چنگ بیندازد که این را هم به زودی می توانید با انگشت خود امتحان کنید! اندامهای او کاملا رشد کرده و در مکان نهایی خود قرار دارند. ولی ریه ها و مغز او هرچند به اندازه ای رشد کرده اند که بتوانند فعالیت کنند اما تا زمان تولد و مدتی پس از آن نیز به رشد خود ادامه می دهند.
فکر می کنید چشمهای کودک شما چه رنگی هستند؟ ممکن است نتوانید به درستی پاسخ دهید. اگر چشمان او قهوه ای باشند احتمالا به همین رنگ باقی خواهند ماند. اگر رنگ چشمانش خاکستری تیره یا آبی پررنگ باشد ممکن است به همین رنگ باقی بمانند و ممکن است تا 9 ماهه شدن نوزاد سبز فندقی یا قهوه ای شوند. این امر بدان خاطر است که امکان دارد عنبیه کودک (بخش رنگی چشم او) در ماههای اول پس از تولد رنگدانه بیشتری ذخیره کند. به همین دلیل امکان ندارد که رنگ چشمهای او روشن تر یا آبی تر شوند. عنبیه های سبز فندقی و قهوه ای بیشتر از عنبیه های آبی یا خاکستری رنگدانه دارند.

اما امروز یه دردهای وحشتناکی بهم هشدار میده دردهای عجیبی که اولین باره حس می کنم.

دلم برای این روزهای پراسترس و شبهای سراسر بی خوابی ، شمردن تعداد حرکات دخترم ، حرف زدن با موجودی که همه چیزم شده و مونسم شده ، سکسکه هایی که کلافه ام می کنه و لگدایی که حس می کنم الان پاهاش از پهلوهام بیرون می زنه ، همه و همه تنگ میشه .ناراحت

می خواستم تاریخ زایمان رو عوض کنم اما واقعا حیفم اومد . 19 ام شب خیلی عزیزیه شب 21 رمضان . شبی که خدا قرآنش رو نازل کرده و علی (ع) به شهادت رسیده قراره من لیاقت مادر شدن پیدا کنم . تحت هیچ شرایطی دوست ندارم این تاریخ عوض بشه آرزو دارم لایق باشم و تو این شب مادر بشم .

عجیب به یاد همه دوستانم هستم همه دوستهای منتظر و همه اونایی که التماس دعا دارن. خدایا منو  لایق بدون و دعام رو مستجاب کن . خدایا رو سفیدم کن .

...


شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۸-٦:٤٩ ‎ب.ظ |  پيام هاي ديگران()  | فرزانه | لینک به نوشته
>
سیسمونی

بالاخره کارای اتاق  دخملی ما تموم شد و وسایلش رو چیدیم .........همین جا می خوام از خاله گودمام عزیز بخاطر همه زحماتی که بهش دادیم و سوغاتی خوشگلش تشکر کنم و بعد از خاله مینای عزیز که به یاد ما بود و ما رو شرمنده کرد دخملی یه بوس گنده واسه شماها و پسرای گلتون می فرسته 

اینم اتاق دخمل طلای ما....حیف که بخاطر کمبود جا نتونستیم وسایلش رو کامل باز کنبم.

اول از همه روروئکش

 

اینم بقیه وسایل:


خاله جونیا منو دخملی خوشحال میشیم نظرتون رو بدونیم....در ضمن تو این ماه عزیز ما رو از دعا فراموش نکنیدلبخند

 

...


شنبه ٧ شهریور ۱۳۸۸-۱۱:٥۸ ‎ب.ظ |  پيام هاي ديگران()  | فرزانه | لینک به نوشته

Lilypie Expecting a baby Ticker>
Lilypie First Birthday tickers