Lilypie First Birthday tickers
Lilypie Expecting a baby Ticker رسوایی به کمک نی نی جون - زندگی عاشقانه ما

 
زندگی عاشقانه ما

صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
>
رسوایی به کمک نی نی جون

نی نی جون این قسمت رو فقط بخاطر تشکر از وجود نازت می نویسم که زحمت کشیدی و مامان و بابا رو حسابی رسوا کردی .

روز جمعه ٩ اسفند عروسی دختر عمو مونا بود . نی نی ناز نازی من اولین عروسی رو رفت اماااااااااااااااااااااااا............................  

از صبح که مامان بزرگ و عمه ها اومده بودن زحمت کشید و انگشتش رو یه کمی از تو حلق مامانی بیچاره پائین اورد . بعد هم که سر عقد و در سکوت کامل حاضرین چون بدش نمی یومد یه شیطنتی کرده باشه حسابی حال مامانی رو بد کرد . این اولین رسوایی بماند.......

به سفارش بابایی ، مامانی از خوردن هر گونه خوراکی منع شده بود تا نکنه آبروریزی وخیم تر بشه این بود که مامانی بیچاره به خوردن فسقل مقدار شیرینی اکتفا کرد ..........خلاصه یه یک ساعتی مامانی حالش خوب بود و تو عروسی رقصید تا وقت شام شد ..ای خدا این همه غذاهای رنگ وارنگ اما باز مامانی بخاطر حفظ ابرو به خوردن یکی دو قاشق شیرین پلو اکتفا کرد......

وای خدای من یه دفعه دنیا تیره و تار شد به عمه جون اکرم گفتم حالم خوب نیست گفت برو بیرون هوا بخور ... دیگه خودم فهمیدم اوضاع داره بی ریخت میشه اومدم ازعروس و داماد تشکر کنم که تو روی مونا گفتم........ مونا جون عققققققققققق

 

وای خدای من از سالن بدو بدو دوییدم بیرون همه مردا تو محوطه بودن فقط دوییدم پشت تالار بابایی هم اومد وای خدای من ...... من که چیزی نخورده بودم حتی روده هام هم بالا اومد بابایی با کتش جلوم رو گرفته بود . چه بارونی هم می یومد بعدش هم با کلی مکافات بابایی منو برد تو ماشین و من عین مرده ها غش کردم. دیگه اینجوری همه مردای فامیل بابایی و هفت نسل اون ورترو فامیل دامادو همه و همه فهمیدن . خیالت راحت

   

این بود انشای من درباره رسوایی توسط نی نی جونم .









...


دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٧-۸:۱٤ ‎ق.ظ |  پيام هاي ديگران()  | فرزانه | لینک به نوشته

Lilypie Expecting a baby Ticker>
Lilypie First Birthday tickers