Lilypie First Birthday tickers
Lilypie Expecting a baby Ticker سرماخوردگیه دردسرساز - زندگی عاشقانه ما

 
زندگی عاشقانه ما

صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
>
سرماخوردگیه دردسرساز

خیلی وقته وبلاگم رو اپ نکردم . تا قبل از ٢٢ خرداد و برگزاری انتخابات حسابی سرگرم بودم همه کارم شده بود پیگیری اخبار انتخاباتی.

انتخابات برگزار شد و نتایج به نفع رقیب اعلام شد!!!!!!!!

به حدی بهت زده بودم که نتونستم سر کار بیام محسن هم درست عین من گفتیم حالا که اینقد حالمون گرفته است سر کار نریم به عوضش خودمون رو با خریدای طلا خانم سرگرم کنیم ! رفتیم بازار... شنبه  با خرید خرده ریزای خانم گلی گذشت .

یکشنبه روز مادر بود و من اولین سال مادر بودنم .......امسال برام یه جور دیگه بود چون عشقم دردرونم بود و من دیگه باورم شده بود دارم مادر میشم اما طبق معمول با بی تفاوتی تمام محسن گذشت دریغ از یه تبریک دل شکسته

اما شرکت با همه درگیری ها یادش بود که ازمون تقدیر کنه و حسابی تحویلمون گرفت سکه و کارت و دسته گل و شیرینی .......واقعادستششون درد نکنه.

اما امان از روز دوشنبه ...... صبح با یه صدای گرفته و گلو درد وحشتناک از خواب پاشدم اولین کار این بود که زنگ بزنم به شرکت و بگم مریضم بعدشم که شروع کردم به خوردن شیر گرم و سوپ و .........

اما دریغ از موثر بودن عصر رفتم دکتر دارو داد چندتا مصرف کردم به امید بهبودی اما خیلی موثر نبود .

خلاصه همین طور تا روز جمعه طول کشید که دیگه امان از جمعه به بعد صدام کاملا بند رفته بودم از همه وحشتناک تر سرفه ها بود با همه وجودم حس می کردم طلا خانمم چقدر ناراحته ....چند بار تنهایی گریه کردم نه به خاطر خودم فقط به خاطر گل توی وجودم با هر سرفه من خودشو جمع می کرد گاهی هم به حدی بی تاب میشد که لگدای دردناکش داد منو در می اورد .

هر بار سرفه کلی از طلا خانم عذر خواهی می کردم ........خانم گل مامان ببخشید من نمی خواستم تو اذیت بشی تو جات رو سفت بچسب نکنه خدا نکرده بخاطر این سرفه ها بی تاب بشیناراحت

درست سه شبانه روز نخوابیدم سرفه امونم رو بریده بود شکمم هم مثل سنگ شده بود سه تا دکتر متخصص رفتم همه می گفتن اول باید جلوی انقباضات رحمت گرفته بشه و همونجا دنیا رو می کوبیدن تو سر من.......

به هر حال شکر یه هفته پر درد به خیر گذشت هر چند مجبور شدم مقدار زیادی دارو مصرف کنم و این شده خوره وجودم .

امااااااااا از جاهای خوش ماجرا هم باید گفت مامان و بابای گلم اومدن تهران بس که نگران بودن ( خدایا همیشه سالم و سلامت حفظشون کن پدرومادرم همه وجود منن ) دیروز هم رفتیم و یه سری دیگه از خریدای طلا خانم مامان رو انجام دادیم سرویس کالسکه ، کریر، صندلی غذا ، روروئک و گهواره و لباسهای زیر مورد نیاز .تشویق

فقط مونده تخت و کمد و چند تا خرده ریز که اونا هم به زودی انجام میشه .

طلای مامان عشق مامان مونس مامان من با شوق تک تک این وسایل رو برات خریدم بابا بزرگ همه رو با دعاهای خیر بالا آورد کلی به افتخار تک تکشون برات دست زدم و قربونت رفتم هر چند بلا تو هم بی جواب نگذاشتی و چند تا لگد انچنانی نثار مامان کردیچشمکعشق گلم هر تکونت قوت قلب منه ...اینکه هستی و داری بزرگ میشی بهترین امید زندگیمه .......

بازم خدا رو شکر می کنم که گلی رو بهم هدیه کرد و سپاسگذارم ازش که منو لایق دیدن این روزها کرد حالا با کمی سختی که اونم نمکشه .

هستی من می بوسمتتتتتتت  

 









...


یکشنبه ٧ تیر ۱۳۸۸-٩:۱٠ ‎ق.ظ |  پيام هاي ديگران()  | فرزانه | لینک به نوشته

Lilypie Expecting a baby Ticker>
Lilypie First Birthday tickers