Lilypie First Birthday tickers
Lilypie Expecting a baby Ticker برای همدمم - زندگی عاشقانه ما

 
زندگی عاشقانه ما

صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
>
برای همدمم

سلام هستی مامان

هیچ وقت فکر نمی کردم اینقدر عاشقت بشم و تو مایه آرامش و صبرم بشی. دوست داشتم این وبلاگ فقط متعلق به تو باشه و قدم به قدم از لذتهای دوران بارداری ام بنویسم اما نشد.......یعنی نگذاشتن که بشه.

اولش فکر کردم دیگه از غصه هام ننویسم بعدش گفتم نه، مگه قرار نیست طلا خانمم مونس من باشه دوست من باشه بالاخره یه روزی میاد که بتونه اینا رو بخونه و درکش کنه پس بگذار براش درددل کنم و از بغضم بگم.

الان داره اشکام شرشر میاد دیگه کاسه صبرم لبریز شده دیگه تحمل این همه رفتارهای احمقانه محسن برام سنگین شده . همیشه فکر می کردم دوران بارداری برای من هم مثل همه زنهای دیگه زیباترین دوران زندگیم میشه ، همیشه منتظر بودم بهترین خاطراتم مال دوران بارداری ام باشه اما نه تنها بهترین نبود که بدترین و پربغض ترین بود .

تو این 4 سال خیلی چیزا از محسن و خانواده اش دیدم خیلی چیزا که گفتنی نبود فقط باید میدیدم و سکوت می کردم . فکر می کردم باردار بشم همه چیز عوض میشه و محسن می فهمه که داره پدر میشه تصورم اشتباه بود چون اون هیچی از معنای پدرشدن نفهمید.......صعود که نکرد هیچ نزول کرد و روز به روز پیش من بی ارزش تر شد.

دیروز کمردرد و دل درد ناجوری داشتم دیگه دارم به اخرای راه می رسم تو ماه 7 اینا طبیعیه اما باید بیشتر استراحت کنم اما دریغ ........بخاطر مسائل مالی و قسط ها باید تا دقیقه نود بیام سر کار.

ساعت 5 زنگ زدم به محسن که زودتر بیاد سراغم اما هزار جور بهونه آورد که کار داره ، یادم اومد خواهرزاده اش فرزاد قرار بود بره دکتر تا آخرش رو خوندم . اما چرا صبح به من نگفت من کلید رو با خودم بیارم و برم خونه؟

تا ساعت 7 وربع هی گفت کار دارم آخرش گفت شام قراره بیارمشون خونه!!!!!!!!! چشمهام گرد شد آدم تا این حد بی فکر من دارم از درد و خستگی جون میدم از 7 صبح تا حالا سر کارم حالا باید برم مهمون داری؟ وقتی اینها رو گفتم گفت: مگه قراره چیکار کنی یه شامه دیگه!

تصمیم گرفتم برم خونه فرشاد ، زنگ زدم اما اون هم دانشجو داشت دودل شدم که چه کنم گفتم میرم پیش فرشاد اما امشب اینا رو نمی بینم .

ساعت نزدیکای 8 بود محسن زنگ زد تا اون موقع منتظر شده بود اونا کارشون تموم بشه..منم که اینجا برگ چغندرم.

زنگ زد بیا سر کوچه شرکت خونه فرشاد رو بی خیال شدم تا وسایلم رو جمع و جور کردم 5 دقیقه ای طول کشید رفتم دیدم نیست ! خدایا پس کو چند بار رفتم سر کوچه ته کوچه نبود . با موبایل ژیلا زنگ زده بود ، زنگ زدم موبایل هم خاموش بود .

فهمیدم باید خودم برم .......بماند با چه بدبختی تو اوج ترافیک رفتم.

اشکام میومد تمام طول مسیر فقط به یه چیز فکر می کردم سادگی و احمق بودن خودم . اینکه من 4 ساله همه جوره از خودش و خانواده اش دیدم چرا فکر می کردم اگه باردار بشم ، اگه بچه بیاد درست میشه ؟ چرا این طفل معصوم رو وارد این درگیری ها کردم چرا؟چرا؟چرا؟

رفتم خونه ساعت از 9 گذشته بود آقا مهموناش رو شام برده بود بیرون ! من نه شام داشتم نه نهار برای فردا سر کارم . فقط تونستم یه دوش بگیرم دیگه پاهام توان نداشت .دراز شدم با هزاران هزار فکر..........اینکه چرا من همیشه باید بگذرم؟ چرا من باید ملاحظه کنم ، چرا کاسه ندارم ندارمی که محسن دست داره فقط مال منه ؟چرا من باید خودمو فرسوده کنم چندین برابر توانم مایه بگذارم که کمکش کنم؟ کو برادرایی که محسن به خاطرشون حاضر شد قشنگ ترین شب زندگیم شب عروسیم رو به گند بکشه ! من دارم به کی تکیه می کنم به امید کی اومدم غربت دور از عزیز ترین کسانم پدرومادرم کی قراره دلش برای من بسوزه ، نگرانم باشه و مواظبم باشه ؟ محسن!!

طلا خانم من همیشه شبها آروم بود ، اما دیشب از من بی قرارتر بود تا خود صبح اون هم بیدار بود داشت باهام همدردی می کرد و با هر لگدش می گفت مامان غصه نخور من هستم .

دختر گلم ، هستی من تا قبل از اومدنت بارها و بارها به جدایی و خلاصی فکر کردم . اما حالا دیگه همه چیز برام فرق کرده بخاطر تو باید مقاوم باشم ، باید صبر کنم ، باید با همه چیز کنار بیام .

فقط برام دعای صبر کن..............گریه

...


دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸۸-۱٢:۱٧ ‎ب.ظ |  پيام هاي ديگران()  | فرزانه | لینک به نوشته

Lilypie Expecting a baby Ticker>
Lilypie First Birthday tickers