اضطرابهای مادرانه

دیروز دو سه روز بود که نبود تکونای کوچولوی ملوسکم نگرانم کرده بود همیشه زیر دلم مثل نبض می زد. از بچه ها نی نی سایت پرسیدم گفتن طبیعیه اما من نگران شوکی بودم که روزای قبلش بهم وارد شده بود.

اصلا باورم نمیشد این من بودم خدااااااااا دستام یخ کرده بود هرچی شکلات خوردم موثر نبود دریغ از یه تکون کوچولو . کیفم و برداشتم و اطراف شرکت راه افتادم واسه پیدا کردن جایی که بتونم نبض اش رو بشنوم البته دکتر هم این پیشنهادو داد.

رفتم بیمارستان پاستورنو گفتن برو اتاق زایمان ........دم در اتاق نفسم از ترس بالا نمی یومد گفتم خانم من از این اتاق می ترسم خندیدن گفتم بخدا نمی تونم بیام تو همون جلو روی یه تخت درازم کردن و بهم گفتن اروم باشم حتی نمی تونستم قران بخونم زبونم بند شده بود. خیلی عجیب بود این من بودم!

وای خدا شاید یه ربع طول کشید تا خانمه به قول خودش مچ ملوسک منو گرفتو و من تونستم صدا قلبشو بشنوم خانم ماما می گفت اینقدر بپر بپر می کنه نمی گذاره صدای قلبشو بگیرم.

ای ملوسک شیطون من .......باورم نمیشه خدا همه این احساسات رو اینقدر سریع تو وجود یه مادر گذاشته باشه صدای قلبش برام صدای زندگی بود .......دوست دارم فینگیلی

خداونداااااااااااا عظمتت رو شکرررر

/ 3 نظر / 10 بازدید
من.

الهي... اين ني ني طلفكي دل مامانش از دل خودش كوچيك تره!! با اين حال كاملا دركت ميكنم. شنيدن صداي قلب ني ني مثل اكسي‍ژن مي مونه، آدمو از خفگي نجات ميده![لبخند]

صبا

پس حسابی مهمون بازی خوش گذشت. راستی بالاخره چی درست کردی؟؟ تولدت هم با کلی تاخیر مبارک. با اجازه لینکت کردم.

لیلا

سلام عزییییییییییییزم ..الهی قربون اون نگرانیت بشم من مامان کوچولو.... این ملوسک میخواسته یه دلبری برات بکنه وببینه چقدر دوسش داری ونگرانش میشی...که موفق هم شد...حالا چند ماه دیگه می فهمی تکون خورن یعنی چی..چنان لگد بارونت کنه که با خواهش ازش بخوای :دودقیقه آروم باش فینگیلی خسته شدم از لگدات...دردم میاد آروم تر[ماچ]