غم انگیز ترین روز مادرانه من

دیروز اولین روزی بود که هلیا صبح تا عصر مهد بود . روزهای قبل برای مدت کوتاهی همراه مامانم می رفت و بر می گشت تا با محیط آشنا بشه . اما انگار این آشنایی خیلی موءثر نبود چون هلیا دیروز رو خیلی بی تاب بود.

صبح هلیا رو با یه ساک و یه کوله پر از وسایل بردم مهد .....تمام طول مسیر وجودم پر از استرس بود . انگار روز اول مدرسه خودم بود.

از وقتی پام رو توی مهد گذاشتم اشکهام سرازیر شد . مجبور شده بودم هلیا رو صبح زود از خواب بیدار کنم و این باعث شده بود هلیا حسابی کسل باشه .

اینقدر بغض داشتم که درست نتونستم با مربی های مهد صحبت کنم به هر حال بعد از خوندن کلی دعا هلیا رو اول به خدا و بعد به مربی سپردم . اما امان از اشک ، انگار یکی هلیا رو به زور از من گرفته بود.

تمام مدتی که سر کار بودم حواسم پیش هلیا بود دوبار تماس گرفتم و حالش رو پرسیدم ....هر دو بار گفتن هلیا خوبه و بازی می کنه .

اما امان از لحظه ای که هلیا رو تحویل گرفتم . به پهنای صورت گریه کرده بود ، صورتش قرمز بود و با من عین یه غریبه برخورد کرد اینقدر غریبه که چند بار توی صورتش نگاه کردم تا مطمئن بشم این دختر کوچولوی تو بغل من هلیاست .

بعد از کلی پیگیری فهمیدم که هلیا ٢ ساعتی رو آروم بوده و بعد بی قراری هاش شروع شده علتش هم واضح بود هم خوابش کم شده بود هم محیط براش جدید بود.

اما غم من لحظه ای که هلیا رو با اون وضع دیدم نگفتنیه ، عذاب وجدان ، گریه ، غصه ، لعنت فرستادن به خودم .... همه و همه بود .  اما من باید یاد بگیرم مادر مقاومی باشم.

من کار می کنم تا آینده من و هلیا هر دو روشن باشه . پس باید صبور باشم .

امروز دومین روز مهد رو بهتر گذرونده ، چند بار تماس گرفتم  گفتن مشغول بازی و رقصیدن ( فسقلی قرتی من عاشقتم ) .

خدایااا سپاسگذارم بابت نعمت عزیزی که به من دادی و بابت همه استرس های تلخ و شیرین مادرانه ام.

 

/ 7 نظر / 32 بازدید
لیلا مامان آرتین

آخی بمیرم الهی واسه این دخملت..خیلی سخته میدونم ولی بالاخره عادت میکنه هم تو هم اون به وضع جدید عادت میکنید.سعی کن مقاوم باشی و کم نیاری مادر نمونه[گل]

مریم

میدونم سخته ولی مطمئن باش این عروسکی که من میشناسم همین فردا پس فردا عادت میکنه و شروع میکنه به زیر و رو کردن مهد، قربون اون شیطونیاش

مینا

دلم برات تنگ شده بی انصاف یم دونم سرت گرمه زندگی و هلیا شده اما یه زمانی هم برای ما می گذاشتی برای منی که یه ساله ندیدمت و دلم برات پرمی زنه از روز اول مهد هلیا نوشتی دلم اتیش گرفت همراه هر خط خوندنم گریه می کردم خیلی سخته بیشتر از اون چه دیگران بدونن نم یدونم تا الان هنوز مهد می ره یا نه عادت کرده یا نه؟ امیدوارم همه شرایط جوری باشه بر وفق مردا دخملت و خودت و خانواده ات... ببوسش که خیلی برام عزیزه....

parisa

احساستو خیلی قشنگ و تاثیر گذار نوشتی . الهی خدا همیشه مواضب دختر قشنگت باشه .

کودکان پرشین بلاگ

سلام من خاله جدید وبلاگ کودکان پرشین بلاگ هستم[لبخند] به وبلاگ سری بزنید و هر پیشنهادی که دارید حتما بگید.[گل]

باران

شما فکر میکنی که با مهد گذاشتن یک بچه به این کوچیکی آیندش روشن میشه اما دقیقا تو همین سنه که باید یک پناه دائم و منبع محبت داشته باشه و مربی مهد هیچ وقت نمی تونه این نقش رو داشته باشه ...مهد بچه ها رو ا از لحاظ عاطفی مشکل دار بار میاره...کاش پول رو فدای محبت نمی کردیم