تولدم

چند روز بود آقا رضا شوهر عمه منیر در اثر خونریزی های غیر عادی حالش بد بود و بیمارستان بستری شده بود همه فامیل یه ترس بد داشتن هیچ کس امید نداشت شاید گاهی خوب باشه آدم کمی بد باشه دیگه اگه اتفاقی بیافته همه برات داغون نمیشن.

آقا رضا جزء معدود ادمایی بود که هیچ کس خاطره بد ازش نداره سراسر خوبی و احترام.

روز ۵ ام صبح عمه ملیحه ساعت ٨ زنگ زد اونروز کمی دیر از خونه دراومدیم اصلا یارای جواب دادن تلفن رو نداشتم حدسم درست بود متاسفانه نتونسته بود تحمل کنه و فوت شد.

روز با همه نگرانی و غمش گذشت . دلم گرفته بود به محسن اس ام اس دادم که چرا باید امروز این اتفاق بیافته ؟ خلاصه اونم یه اس ام اس تبریک دادو اینکه ناراحت نباشم جبران میکنه.

همه از بروجرد اومدن من بخاطر نی نی نرفتم تشییع اما روز تولدم خودم هم حتی حوصله نداشتم( نمی دونم چرا اما همیشه نسبت به روز تولد چه خودم چه اطرافیانم حس متفاوتی دارم دوست دارم خاطره انگیز باشه......اما این از شانس خودم)

عصر با بستنی و شکلات رفتم خونه نازی مامان فقط اون کلی هیجان نشون دادو بوسم کرد . فرشاد برام کباب پز خریده بود محسنم قول دوربین داد!!!!!!!!!

تو این وقتا دوس دارم خونواده ام رو سجده کنم گاهی میگم چرا با ازدواج ازشون جدا شدم تو غم و شادی باهام یارن و پشتیبانم . فقط ارزوی سلامت و طول عمرشون رو از خدا دارم که هیچ کس برای من اونا نمی شه .

خاطره تولدم شیرین نبود انشاا....تا تولد بچه ام .....وجودم.......پاره تنم

خیلی حس نوشتن ندارم اما نباید بگذارم خاطره این روزا بگذره

/ 2 نظر / 19 بازدید
هدیه الهی

بالاخره دوربینو خرید یا نه؟[نیشخند]

لیلا

تولدت مبارک فری جونم ایشالله تولد ملوسک به خوبی وخوشییه وجزو بهترین خاطره هات میشه عزیزم... به خاطر اون مسئله هم تسلیت میگم خانومی.قسمت این بوده دیگه...