زایمان شیرین ترین سختی دنیا:

تازه معنی این جمله رو می فهمم:< زایمان شیرین ترین سختی دنیا>

بی شک مادر شدن زیباترین بخش زندگی هر زنه . برای من هم 21 شهریور 88 مادر شدن معنی واقعی پیدا کرد روزی که دختر گلم با وزن 3250 گرم و قد 49 سانت ساعت 1:45 دقیقه بعد از ظهر به دنیا اومد.

ساعت 11 صبح قرار بود بیمارستان باشیم شب قبل تا دیر وقت تو نی نی سایت بودم . اضطراب نداشتم اما یه حس عجیب دیگه بود که دوست داشتم گریه کنم ......حس دلتنگی برای آخرین شب بارداری و آخرین شب دو نفره زندگیمون .

مامانم و محسن همه مضطرب بودن کاملا مشخص بود اما به روی خودشون نمی آوردن .

رفتم بخوابم اما خوابم نبرد سحر پا شدم اما بعدش نخوابیدم خونه رو مرتب کردم و دوش گرفتم و همراه بقیه آماده رفتن بیمارستان شدیم .

بر خلاف تصورم توی بیمارستان هم آروم بودم 2 ساعتی تو اتاق زایمان منتظر بودم تا دکتر بیاد ساعت 1 پرستار اومد سراغم ...وای یهو قلبم ریخت ، بغضم گرفت دوست داشتم گریه کنم. قبل از رفتن مامانم که بیرون منتظر بود از زیر قرآن ردم کرد ، چه حسی بود انگار آخرین بار بود مامانم رو می دیدم محسن بهم زنگ زد و کلی دلداری ام داد بابام هم پشت سرم دعا می خوند.

پشت در اتاقهای عمل منتظر بودم صدام کردن خانم دکتر بر خلاف قیافه جدی همیشگی ، فوق العاده مهربون بود اینقدر که همه استرسم از بین رفت . راهنمایی ام کردن به یکی از اتاق عمل ها خانم دکتر باز هم کنارم بود خودش کمک داد بند لباسم رو باز کرد و منو خوابوند رفت دستاش رو بشوره که دکتر بی هوشی اومد، بر خلاف تصورم اتاق عمل ترس نداشت دکتر بی هوشی بهم گفت داری میری زیر دست پنجه طلا این دکتر رو از کجا پیدا کردی؟ .......آخیش دیگه خیالم راحت راحت شد.

10 دقیقه ای طول کشید تا بی هوشم کردن تو این مدت فقط و فقط دعا کردم دعا برای دوستای منتظرم ، دعا برای اینکه اونها هم این ترس و اضطرابهای شیرین رو تجربه کنن و همه دوستای دیگه ای که بهم التماس دعا داده بودن به آرزوهاشون برسن ، جالب بود مطمئنم هیچ کس رو فراموش نکردم حتی پیر زنی رو که توی بیمارستان بهم التماس دعا داده بود .....خیلی حس خوبی داشتم چون شب قدر بود و موقع دعاهام خدا رو به علی و شب قدرش قسم می دادم .

دیگه چیزی نفهمیدم ......فقط می گفتم درد دارم کمکم بدید بهم مسکن بدید . صدای محسن و مامانم میومد: چشماتو باز کن ببین چه دختر نازی داری....با هر مکافاتی بود چشمهام رو باز کردم یه نی نی کوچولو ، کله مشکی با یه صورت قرمز ....واقعا دردام یادم رفت .

دو نفر اومدن تو اتاق برام آشنا بودن کلی به مغزم فشار آوردم آها آزاده و نسیم دوستای گل نی نی سایتی بودن . نفهمیدم اما انگاری همه کمک می کردن که دخترم شیر بخوره .

چشمهام سنگین بود توی اون لحظه فقط شکر کردم شکر بخاطر سلامتی دخترم.

بیمارستان برای من شب نسبتا سختی بود درد بلند شدن و راه رفتن بعد از سزارین رو نمی شه وصف کرد اما می نویسم که یادم نره چی کشیدم.خنثی

یک هفته از همه اون دردها و سختی ها و اضطرابها می گذره این هم مثل بقیه سختی های دوران بارداری تموم شد در عوضش الان یه دختر معصوم و ناز توی خونه ماست دختری که دهنش از گرسنگی مثل گنجشک بازه اما شیر من سفت شده و نمی یاد برای شیردهی دردهای وحشتناکی رو دارم تحمل می کنم اما اون هم شیرینهآخچون بعدش ارامش دخترم رو می بینم .

دختر گلم همه وجود و هستی ما ، من و بابایی ورودت رو به زندگیمون خوشامد می گیم ما امیدواریم بتونیم پدرومادر خوبی برات باشیم و امید داریم که تو هم فرزند صالحی برای ما باشی . عاشقانه دوستت داریمقلب

/ 6 نظر / 65 بازدید
مامان فری

عروسک خوشگله خوش اومدی خاله جون[ماچ] منم دلمبرای دیدن روی دخملم تنگ شده ولی دلهره زایمان شده کابوس هر شبم. خدا کنه اینم خیلی زود بگذره

گودمام

عزیزم هلیای نازنینم و مامان فرزانه نازم ای کاش می شد از نزدیک می دیدمتون ولی چه حیف که سعادت ندارم همیشه شاد و خرم باشید دوستتون دارم بوسسسسسسسسسسسسسسس[ماچ]

لیلا

هلیای گلم عروس خوشگلم مبارک باشه قدمت خاله جون...هوای ارتین رو داشته باش ها..یادت نره شکمو که با ما نون ونمک خوردی نمکدون نشکنی...الهی من فدات بشم که اینقدر خوشگل ونازی گلم....بوس به اون دستای کوچولوت فرزانه جان مبارک باشه تولد گل دخملیت ایشالله عروسش کنی..عروس من البته یادت نره

هنگامه

خانمی مبارکا باشه . اومدن فرشته کوچولوتون رو تبریک می گم . امیدوارم قدمش برای زندگیتون پر از خیر و برکت باشه . خدا رو شکر که همه چیز خوب بوده و الان حال جفتتون خوب خوبه . یک عکس از این پرنسس خانم بگذار ببینیم روی ماهش رو ![ماچ]

نسیم

امیدوارم هر سه تون همیشه شاد باشین. فرزانه جون چند بار خواستم زنگ بزنم اما گوشی ات خاموش بود.. گفتم حتما خودت و هلیا خانومی میخواین استراحت کنین. خواستم بگم اگه هر کاری داشتی ما که نزدیکیم. ماشینم دارم. حتما بهم خبر بده. من اهل تعارف نیستم. نگی ناراحت میشم. ببوس این عسلکت رو و چند تا عکس برامون بزار

من.

دیدی از دیدن دکتر غش نکردی؟! [چشمک] ایشالا هر دو سالم و خوشحال باشین عزیزم. عکسشو بذار حالشو ببریم!