هر دم ز این باغ بری می رسد.........

از دیروز تا حالا دچار مسمومیت غذایی شدم هنوز علتشو کشف نکردم فقط می دونم معده ام داره می ترکه و حالتهای ویارم برگشته.

خدایا فقط حافظ طلا خانمم باش .......گریهخیلی نگرانشم

/ 6 نظر / 13 بازدید
سحر

گاهي که دلم به اندازهء تمام غروبها مي گيرد چشمهايم را فراموش مي کنم اما دريغ که گريهء ، دستانم نيز مرا به تو نمي رساند من از تراکم سياه ابرها مي ترسم و هيچ کس مهربانتر از گنجشکهاي کوچک کوچه هاي کودکي ام نيست و کسي دلهره هاي بزرگ قلب کوچکم را نمي شناسد و يا کابوسهاي شبانه ام را نمي داند با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست از دل هر کوه کوره راهي مي گذرد و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد و شبي نيست که طلوع سپيده اي در پايانش نباشد از چهل فصل دست کم يکي که بهار است سلام روزت بخير باشه مهربون...كلبه قشنگي داري ...دوست داشتي با قدمهاي سبزت كلبه كوچك آبجي سحر هم مزين كن...روز دل انگيزي داشته باشي[گاوچران][گل]

هنگامه

خانمی چرا خدا بد نده عزیزم . حتما یک دکتر خوب برو . نکنه عصبی شدی شما ؟!! سعی کن روحیه ات رو حفظ کنی . نگران هیچ چیز نباش طلات رو به خدا بسپر فقط سعی کن روحیه ات رو بالا ببری .

کوین

همیشه در پس نوشته ها افکاری پرسه می زنندکه بودن انسان را فریاد می زنند اما خود بودن همیشه آن چیزی نیست که انسان در پی آن است . ولی خود بودن حقیقتی است که هیچگاه نمی توان از آن فرار کرد وبلاگت خوبه ....

من.

تو نگران طلا نباش! اون جاش گرم و نرمه! مواظب خودت باش! [ماچ]

هنگامه

خانمی بهتر شدی شما ؟!! خیلی مواظب خودت باش .

خاله فری

ای طلا تو چه میکشی از دست این مامانت. خدا کمکت کنه عزیزم ولی بدنیا اومدیا خوب تلافی کن حالش جا بیاد جیگر خالههههه[نیشخند] راستی خاله کمی از یاسمین یاد بگیر ببین اونقده شیطونه اونروزی منو از 5 صبح بیدار کرده تا 9 صبح یک بند لگدمالم کرده[چشمک]